خرید بک لینک
از بیست و پنجم اردیبهشت ماه تا حالا همینطور داره مهمون میاد.اولش که پسر عموی خودم بود که با شوهرم جفت و جوره.اومده بود یه چند روز موند پیشمون.فردای روزی که اون رفت، خواهر شوهرم از تهران اومد.اونم یه چند روزی موند.دو روز بعدش دختر عموی شوهرم اومد اونم چند روزی اینجا بود.همون روزی که دختر عمو رفت، مامان و بابام و خواهرام اومدن.اونا هم دو روز پیش رفتن و امروز خاله ی شوهر جان با پسرش اومدن.قشنگ یه ماهه زندگی مون از روال طبیعی خارج شده. حالا این وسط صابخونه مون هم زنگ زد گفت خونه رو فروخته.خریدار خودش میخواد ساکن شه و ما باید تخلیه کنیم.حالا باید بگردیم دنبال خونه و اسباب و اثاث جمع کنیم.شکیب گفت بیا یه خونه پیش خرید کنیم یه سال برگردیم با مامانزندگی کنیم تا خونه آماده شه بعد بریم خونه ی خودمون. بی رودرواسی بهش گفتم بر نمی گردم به اون خونه و اون شرایط. دو سال توی اون خونه زندگی نکردم. واقعا زندگی نکردم. فقط شبا صبح می شد و صبح ها شب و روزا می گذشت. دیگه نه.

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 20:33

اگه خدا قبول کنه، بالاخره خواهر بزرگه ی شوهر جانبا مامانش آشتی کرد بعد از دو سال. حالا ببینم اوضاع چطوره رفت و آمدشو شروع می کنه یا فقطمی خواد دوری و دوستی رو انتخاب کنه. امروز با شوهر جان و مادرش و دوتا خواهراش رفتیم قمصر. تا حالا نرفته بودم. چه شهر زیبایی بود.رفتیم از کعبه هم عرقیات و اینا خریدیم.از اون طرف رفتیم قم. سر خاک پدر بزرگ و مادر بزرگم و پدر شوهرم.خواهر شوهر تهرانیم هم از اونجا با شوهرش برگشت تهران وما با خواهر شوهر بزرگه برگشتیم اصفهان. راستی ناهار هم برده بودیم قمصر بخوریم که سر ناهارهمچین بارونی گرفت که نگو.همه گرخیدن ما بیخیال نشستیم ناهارمونو خوردیم خیس خیسهم شدیم و کلی هم خندیدیم.تنها کسی که غر زد آقای شوهر بود که بارون سشوارموهاشو خراب کرد بعدشم آفتاب شد نشستیم تو آفتاب خشک شدیم انگار نه انگار. ولی اینم خاطره ی خوبی شد برامون.هفته ی پیش هم رفتیم ابیانه. اونجا رو هم دوست داشتم. البته ابیانه رو قبلا دو سه بار رفته بودم. ولی بازم دوس دارم برم. جای قشنگیه. حس خوبی داره.

برچسب: نویسنده: پرهام محبی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 19:24

صفحه بندی