برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
اگه خدا قبول کنه، بالاخره خواهر بزرگه ی شوهر جانبا مامانش آشتی کرد بعد از دو سال. حالا ببینم اوضاع چطوره رفت و آمدشو شروع می کنه یا فقطمی خواد دوری و دوستی رو انتخاب کنه. امروز با شوهر جان و مادرش و دوتا خواهراش رفتیم قمصر. تا حالا نرفته بودم. چه شهر زیبایی بود.رفتیم از کعبه هم عرقیات و اینا خریدیم.از اون طرف رفتیم قم. سر خاک پدر بزرگ و مادر بزرگم و پدر شوهرم.خواهر شوهر تهرانیم هم از اونجا با شوهرش برگشت تهران وما با خواهر شوهر بزرگه برگشتیم اصفهان. راستی ناهار هم برده بودیم قمصر بخوریم که سر ناهارهمچین بارونی گرفت که نگو.همه گرخیدن ما بیخیال نشستیم ناهارمونو خوردیم خیس خیسهم شدیم و کلی هم خندیدیم.تنها کسی که غر زد آقای شوهر بود که بارون سشوارموهاشو خراب کرد بعدشم آفتاب شد نشستیم تو آفتاب خشک شدیم انگار نه انگار. ولی اینم خاطره ی خوبی شد برامون.هفته ی پیش هم رفتیم ابیانه. اونجا رو هم دوست داشتم. البته ابیانه رو قبلا دو سه بار رفته بودم. ولی بازم دوس دارم برم. جای قشنگیه. حس خوبی داره.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی